تبليغاتX
در کوی یار

در کوی یار

در کوی یار

گذشت

مرداب از رود پرسید چه کرده ای که چنین زلال مانده ای؟ رود در جواب گفت: گذشتم
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت   توسط   | 

قدری تامل لازم است ...

یه مرد باهوش برای حضار جوک تعریف کرد.

حضار دیوانه وار خندیدند.

بعد از چند لحظه دوباره همون جوک رو تعریف کرد.

عده کمی از حضار دوباره خندیدند.

دوباره و دوباره همون جوک رو تعریف کرد.

زمانی که  دیگه هیچیک از حضار نخندید او لبخند زد و گفت:

وقتی که نمی تونید به یک جوک بارها بخندید؛ چطور برای یه مسأله بارها و بارها گریه  می­کنید .... !!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت   توسط   | 

خدای نازنینم

 

دلم گرم خداوندیست،

که با دستان من گندم برای یاکریم خانه می­ریزد!

چه بخشنده خدای عاشقی دارم؛

که می­خواند مرا با آنکه می­داند گنهکارم!

دلم گرم است و می­دانم بدون لطف او تنهای تنهایم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت   توسط   | 

تسلیت شهادت امام رضا(ع)

زائری بارانی ام آقا به دادم میرسی؟

 بی پناهم، خسته­ام، تنها، به دادم میرسی؟

گر چه آهو نیستم اما پر از دلتنگیم

 ضامن چشمان آهوها به دادم میرسی؟

من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام

هشتمین دردانه­ی زهرا به دادم میرسی؟

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت   توسط   | 

خدا ...

خدا تنها روزنه­ی امیدی است که هیچگاه بسته نمی­شود،

تنها کسی است که با دهان بسته هم می­توان صدایش کرد،

با پای شکسته هم می­توان سراغش رفت،

تنها خریداری است که اجناس شکسته را بهتر برمی­دارد،

تنها کسی است که وقتی همه رفتند می­ماند،

وقتی که همه پشت کردند آغوش می­گشاید،

وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت می­شود،

و

تنها سلطانی است که دلش با بخشیدن آرام می­گیرد نه با تنبیه کردن ...

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت   توسط   | 

رهایی

دنیا خیلی عجیبه

آدمها خیلی عجیبن

و عجیبتر از همه ی اینها رهایی از دنیاست که انگار غیرممکنه

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1390ساعت   توسط   | 

شبنم دیروز ... شبنم امروز

 

انگار بی­معرفتی خصلت همه­ی آدمهاست، حتی خود من!!!

هر روز که از عمرم می­گذره چیزهای تازه­ای می­فهمم که شاید نفهمیدنشون خیلی بهتر از فهمیدنشون باشه

موندم که چرا من نمی­تونم مثل بقیه­ی آدم­ها یه زندگی روزمره و روتین داشته باشم؟ چرا همه­اش فکر می­کنم و واسه خودم خیالات می­سازم خیالاتی که تا الان منو به هیچ­جا نرسوندن چرا نمی­تونم بی­تفاوت از کنار اتفاقاتی که می­افته عبور کنم؟

می­دونم هرچقدرم تلاش کنم برای بهتر شدن زندگیم بازم یه روز همه چی داغون می­شه ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت   توسط   | 

 

السلام علیک یا قتیل العبرات

 

ارباب صدای قدمت می­آید

هنگامه­ی اوج ماتمت می­آید

ما در تب داغ غم تو می­سوزیم

یک روز دگر محرمت می­آید

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آذر 1390ساعت   توسط   | 

خدایا...

خدایا آنگونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم و آنگونه بمیرانم که به وجد نیاید کسی از نبودنم...

(نمی دونم این جمله از کیه)

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت   توسط   | 

خدایا شکرت

خدایا شکرت هزارویک بار شکرت...

خدایا احساس می کنم با همه اتفاقاتی که توی زندگیم افتاده ولی با این وصف دختر خوشبختی هستم ولی افسوس که نمی دونم چطور از این همه خوشبختی استفاده کنم...

یکی می گفت ندیدی دختری رو که دردش اینه که روزی چندبار و هرشب مجبوره با برادر بزرگش سکس داشته باشه...

یکی می گفت ندیدی زنی رو که شوهرش مرده باشه و به خاطر نجات بچه هاش از گشنگی مجبور باشه که روزی چندبار تن فروشی کنه ...

خدایا شکرت که من این مشکلات رو ندارم ... واقعاً شکرت خدای من.

این ها واقعیت های جامعه ان اما انگار من تو این جامعه نیستم. متأسفم برای خودم که احساس می کردم از همه آدمهای توی دنیا بدبخت ترم خدایا شکرت

خدایا الان دیگه فقط از تنها بودن می ترسم از تنها شدن می ترسم از ...

خدایا دوستت دارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت   توسط   |